مدتی هست که وقتی میبینم فردی از کسی دلگیره، بهش میگمماهیت دنیا و آدم هاش همینه و حالا اگر تونستی این موضوع رو بپذیری و بگذری و به راهت ادامه بدی؛ تو به خوشبختی رسیدی و رهایی...این روزا بیشتر از قبل موسیقی کلاسیک و کلاسیک مدرن گوش میدم و اغلب این بی کلام ها به حدی منو غرق خودشون میکنن که یا زمان برام بی معنی میشه و یا وقتیکه به خودم میام میبینم نصف کتاب رو خوندم و یا چندین صفحه به نوشته هام اضافه کردم...توی برهه ای هستم که نمیدونم چرا اینقدر برام پیشنهاد پروژه و پلن و حتی شراکت میاد و من بیشترین کاری که میکنم اینه که بعد ده دقیقه صحبت کردن باهاشون، یا مخالفت میکنم یا کلا جوری از تصمیمشون پشیمونشون میکنم که میگن خدا خیرت بده... و سوالی که اول از همه این روزا ازشون میپرسم اینه که: واقعا فکر میکنی این همه کافه و بیکری و فست فود و رستوران بس نیست؟ که اینقدر همه این روزا شده فانتزیشون و یا آخرین پلن کاسبی... ؟ اونم با این سرمایه کم و این تورم بالا؟... / برای مثال یه نفر رو پارسال اتفاقا با سرمایه خیلی بالایی پشیمونش کردم و ارجاعش دادم به یک کار تولیدی که حداقل تعداد بیشتری مشغول به کار بشن و از دغدغه های سطحی و مزخرف کارهای فانتزی که شده آرزوی این روزای مردم فاصله بگیره... یکی دوتا پلن بهش پیشنهاد کردمو حدودی طرح رو براش باز کردم و دید مثل اینکه همچنان مشتری کافه ها باقی بمونه و وارد این عرصه نشه بهتره تا اینکه با این سرمایه ی بالا بیاد کار فانتزی و پر دردسری رو شروع کنه که اغلب سرمایه دارها این روزا برای چشم و هم چشمی یا برای موارد سنگین غیرقانونی وارد این فاز از بهره برداری اینجور پلن ها میشن...خلاصه متاسفانه جوری شده که قشر متوسط و پایین جامعه نمیدونن چیکارکنن از بس که به بن بست
برچسب:
نویسنده: هستی امیری
تاريخ: يکشنبه
31 تير
1403 ساعت: 15:48